بستن تبلیغات

امیرحسین مادربزرگ
خاطرات رشداولین نوه
5
تاريخ : دوشنبه 27 تير 1390 | نویسنده : مادربزرگ

بالاخره موفق شدم ازیک دکتر مغزواعصاب کودکان نوبت بگیرم و حالا دیگر امیرحسین 7 ماهش شده بود روز نوبت ما وقتی رفتم دنبالشون  که برویم دکتر دیدم پسرم تنها بابچه آمده گفتم مادرش کو گفت مادرش گقت بچه من چیزیش نیست هرکس نوبت گرفته خودش هم ببردش  . من هم بروی خودم نیاوردم سرراه از داروخانه یک شیشه ویک قوطی شیرخشک خریدم ورفتیم (باوجودیکه امیرحسین شیر مادر میخورد وشیشه نمیگرفت با خودم گفتم اگر گرسنه بشود ومجبور بشه می خوره همینطور هم شد چون ما ساعت 12 ظهر رفتیم وساعت 9 شب برگشتیم وامیرحسین چند نوبت شیشه خورد البته نه بامیل ورغبت بلکه بااکراه وسروصدا ولی گرسنه نماند)کار ماطول کشید چون  ابتدا از بچه نوار مغزی میگیرند بعدبچه ویزیت میشود .

دکتر بعد ازمعاینه لخت وشل بودن امیرحسین راتایید کرد ولی دارویی نداد وگفت باید بیشتر بررسی بشه وعلت مشخص شود برای همین برای او آزمایش خون /ام آرآی /نوارعضله /نوشت وقتی آمدیم واینهاراگفتیم دوباره مخالفتها شروع شد (نمیخوام وارد جزییات بشم وبگم که چه حرفاازچه کسانی شنیدم چون ممکن است درآینده امیرحسین این نوشته هارابخوانددلم نمیخواد نظری نسبت به آن اشخاص پیداکند)ولی نتیجه این مخالفتهااین شدکه آزمایش خون بعداز2ماه ام آرآی بعداز3ماه ونوارعضله بعداز5ماه انجام شد ووقتی نتایج رادکتر دیدگفت امیرحسین از تحرک 2ماه وازتکلم 3ماه تاخیرداردوباید سریعا"دارودرمانی .کاردرمانی و گفتاردرمانی را شروع کنیدتااین تاخیروفاصله زیادتر نشود وبرای او5عددآمپول سیتی کولین وشربت نوتروپیل وقرص ویتامین ب1 تجویز کرد .

درهمین روزها دیدم مادر امیرحسین خیلی چاق شده است یک روز از داروخانه baby chek خریدم وبااصرار از اوخواستم آزمایش کند که حدسم درست بود وآزمایش مثبت بود .

 




بازدید : 2050 مرتبه | موضوع :
4
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | نویسنده : مادربزرگ

َََََََامیرحسین درغروب روز بیستم دیماه هشتادوهشت طلوع کرد ومن 5 ساعت بعدازتولدش موفق به دیدنش شدم ازشادی دست وپای خودم راگم کرده بودم ومدام قربان صدقه اش می رفتم  واقعا" لحظه زیبایی بود ومن به یاد تولدپدرش سجاد افتادم سجاد فرزند دوم من است و باخواهرش (فرزند اولم )یکسال و پانزده روز اختلاف سن دارد یادم می آید وقتی از بیمارستان مرخص شدم آنقدر خوشحال بودم که دردهای پس از زایمان رافراموش کرده بودم وتند تند راه می رفتم ومادرخدابیامرزم وقتی رسیدیم به خونه گفت : ذلیل نمرده یه کم یواش ودولادولا راه برو چشمت میکنند !!.<ببخشیدمثل اینکه ازموضوع دورشدم >

گاوچرانخلاصه آنقدر خوشحال بودم که ناخودآگاه این شعر حافظ بیادم افتاد وخواندم:

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تواز دست حسود چمنش

واقعا لحظه زیبایی بود خداوند این لحظات شادرا قسمت همه زنها بفرماید

 باین صورت امیرحسین عزیزم وارد زندگی ماشد او واقعا عزیز است چون از طرف هردو خانواده نوه اول است

امیر حسین بعداز سه روز زردی گرفت وتا 15روز من ومادرش تقریبا سه چهارمرتبه اورابرای آزمایش خون به بیمارستان می بردیم وقتی از او خون می گرفتند امیرحسین برخلاف بچه های دیگر اصلا گریه نمی کرد وفقط یه گریه خیلی مختصر وبعد آرام می گرفت وهمین موضوع مراخیلی نگران کرد ولی جرات ابراز این نگرانی رابه کسی نداشتم واین باعث شد تامن خیلی حساس شوم وکوچکترین حرکت امیرحسین رازیر ذره بین ببرم اومثل همه بچه ها بود وهمه چیزش طبیعی بود خنده هاش /دمروشدنش /ولی مثل همه بچه ها سروصدا نمیکرد ووقتی خیلی باهاش بازی میکردیم بلند می خندید ویا سروصدا میکرد حتی در 4 ماهگی به اسم خودش برمیگشت .

یکروز برای واکسن همراه مادرش رفتم دیدم بچه های همسن او درمانگاه واکسیناسیون راروی سرشان میگذارند ولی امیرحسین هیچ واکنشی ندارد وحتی بعداز زدن سوزن فقط نق ونق میکردو تمام......

درهمین اثنا وقتی امیرحسین خواب بود ویااوایل بیدارشدنش ازخواب بود من دست و پای اورا لمس میکردم ومتوجه شدم دراین مواقع دست وپای اولخت وشل است و خیلی بعد از بیدارشدن تحرک می گیرد . حالا دیگر او 5 ماهش شده بود ومن حالا جرات پیدا کردم و این موضوع را با پدر ومادرش مطرح کردم و خواستم که اورا پیش دکتر مغزواعصاب کودکان ببریم که مخالفتها شروع شد و همه میگفتند چیزیش نیست فلانی اینطوری بود خوب شد /بیسادی اینطوری بود خوب شد /ولی من گفتم باشد بگذارید ببریم و این چیزی نیست رایک دکتر متخصص بگوید .

مثل اینکه خیلی پرگویی کردم دیگر دیراست وفردا پسر کوچکم کنکور دارد وباید صبح زود بیدارشم و او را تا محل آزمون برسونم انشاا....بقیه اش را در روزهای آینده می نویسم

 




بازدید : 363 مرتبه | موضوع :
2
تاريخ : يکشنبه 5 تير 1390 | نویسنده : مادربزرگ

راستی این رایادم رفت(ازکهولت سن نیست ها( بنویسم که من دوماه قبل از بدنیا آمدن امیرحسین بازنشسته شدم و خونه ماتا خونه پدر امیرحسین باماشین یکربع فاصله دارد




بازدید : 318 مرتبه | موضوع :
1
تاريخ : يکشنبه 5 تير 1390 | نویسنده : مادربزرگ

سلام دوستان عزیزم / مادرای گرامی  فکر میکنم من ازهمه شماها سنم بیشتر باشه حالاچندسالش زیاد مهم نیست یعنی برای شما مهم نباشه چون من باآن دورانی که بچه های خودم روبزرگ کردم فاصله زیادی نمیبینم / ولی احساس میکنم دوباره دارم سجاد پدر "امیرحسین "رابزرگ میکنم بااین تفاوت که آن زمان کارمند بودم و فقط برای بچه هام انجام وظیفه می کردم و بشدت مراقب آنها بودم وهمیشه نگران از اینکه مبادا بخاطر کارمند بودن من کوتاهی در مورد آنها صورت بگیرد (ولی  الحمدولله ٤ فرزندم که یک دختر وسه پسر بودند بسلامتی بزرگ شدند وآخرینشان الان ١٨سال دارد وپشت کنکوری است )اما دربزرگ کردن امیرحسین در کنار پدر ومادرش فقط  وفقط لذت می برم و به معنای واقعی کیف میکنم همیشه فکر می کردم میشه آدم کسی را مثل بچه خودش دوست بداره ولی فکر نمی کردم  بیشتر از بچه خودت بچه ای رادوست داشته باشی ومن واقعا" امیرحسین رابیشتر از پدرش دوست دارم .

الان امیرحسین یک سال و پنج ماهش است ومن دررروزهای آینده از تولد تازمان حال  را برایتان مینویسم تاهم امیرحسین درآینده بداند وهم شاید این خاطرات برای کسی سودمند باشد .

 




بازدید : 443 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد